تبليغاتX
چه روز هایی که میکشیم؟


چه روز هایی که میکشیم؟

روز هایه مدرسه!

سلام

دیروز من زود زود احساساتی میشدمولی پسر خالم میخندوند 

میگه تو یکی از این شبیه خوانیا شمر دلش به حاله حضرت ابوالفضل میسوزه میگه فلانی غلط میکنه نمیزاره تو آب بخوری بیا برو آبت و بخور میگه شمر انقده گریه کرد

یک ساعت نگذشته بود که پسر خالم هم رو جمع کرد برد شکار احسان 

راسی اینجا چند نفر هم با چاقو بزرگ سرشونو زدن منم که احساساتی دیگه نه شب و تونستم بخوابم نه تونستم اون احسانای که شکار کردیم و بخورم 

نمیدوونم چرا بعضی از مردم همچین کارای میکنن آخه مگه با این کار مگه میشه گفت چقدر امام حسین رو دوست دارند, به نظر من اینا نه تنها ثواب نمیکنن بلکه گناه میکنن مگه خدا نگفته هر کی به بدنش آسیب برسونه گناه داره

یه چیزه دیگه هم که به من زیاد حرص میده این که وقتی لباس قرمز میپوشی بهت میگن یزید آخه من نمیدونم اینا از کجا میدونن که یزید قرمز می پوشید

اصلا این و بی خیال آخه یزید چه هیزم تری فروخته که وقتی مردم آب میخورن بعدش میگن خدا به یزید لعنت کنه نمیشه به جایه اون بگن خدا به امام حسین رحمت کنه (آخه تو اسلام درست نیست به کسی لعنت بفرستیم)

از فردا امتحانایه ترممون شروع میشن,تو رو خدا دعام کنید

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388| ساعت 11:27 AM| توسط نسیم|

درسته که گفته بودم دیگه فوتبال نگاه نمیکنم ولی نشد

اخه می دونین ترختور یه جذبه ای داره که آدمو مجبور میکنه تا نگاش کنه

دیروز به جایه این که بشینم درس بخونم اول  فوتبالو نگاه کردم بعدش یه ۴ ساعتی خوابیدم و فقط تونستم ۱ ساعت درس بخونم خب هر چی باشه ترختور بازی داشت باید اول اونو نگاه میکردم از قدیم هم گفتن که :

به فوتبال نگو که درس داری به درس بگو که فوتبال داری(اونم کدووم تیم؟ ترختور)

ولی حیف شد که نتونستیم گل بزنیمالبته جایز نیس که بیام به ته جدولا گل بزنیم رسمه جوان مردی نیس(نزن بر سر ناتوان دست زور /که روزی بیفتی به پایش چو مور)

ولی ای کاش حداقل گل پولادی رو حساب میکردن آخه بیچاره تو عمرش یه بار گل زد اونم گفتن آفسایده

حالا کسی از اون انتظار نداشت که گل بزنه ولی پیمنتا و کرار چی؟ من که میگفتم به به حتما حداقل یه گل میزنیم حتی با دوستمم شرط بسته بودم

از اول ساعت مدرسه تا آخرش گفت ترختور اینطوریه اونطوریه منم اولاش از خودم یه بزرگ واری نشون دادم ولی دیدم نه این دختره دیگه زیادی روش وا شده منم کلا مانتوشو گجی کردم تو هندسه هم بهش تقلب نرسوندم 

ولی ایشا الله دفعه ی بعد ۵ ۶ تا گل میزنیم 

راسی به قوله مامانم نمیشه اون ۲ تا گلی که زدیم ولی نامردا حساب نکردن و یه گل حساب کنن

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388| ساعت 2:37 PM| توسط نسیم|

اه اگه من از این به بعد به فوتبال نگاه بکنم! ۲۲تا دیوونه افتادن رویه یه توپ هی الکی بزنن این ور و اون ور دله ادم بیشتر به حاله توپ میسوزه تا به فوتبالیستا آخر سر هم میگن که مثلا ما داریم فوتبال بازی میکنیم یه کاره هنری انجام میدیم تازه ۴۴۴  میلیون تومان هم پول بگیرن بعدشم  ما ها حرص شو بمیخوریم

باور کنین اگه من پسر بودم ۱۰۰ در ۱۰۰ فوتبالیست میشدم یا آخوند میشدم

البته تراختور با اون یکی تیم ها فرق میکنه من خودم عاشقه تراختورم مخصوصا اولروم و به همشون ترجیح میدم اصلا از قیافش معلومه که اهله زندگیه از بس جلویه آفتاب کار کرده که رنگ پوستش شده قهوه ای سوخته

راسی یه چیزه جالب در مورده اولروم اینکه هنر خونده( خیلی احساساتیه مگه نه؟ ) اخه یکی نیس به هش بگه تو که این همه روحت لطیفه چرا فوتبال بازی میکنی

راسی من و بچه هایه مدرسمون تصمیم گرفتیم نفری ۱۰۰ تومان بزاریم بریم مسی و برا تراکتور بخریم البته تا ما پیمنتا رو داریم هیچ غمی نداریم

یه ضرب المثل خوبی هم هس که میگه:

تراکتور بارسلونایه قلب ماست

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388| ساعت 6:41 PM| توسط نسیم|

امروز داشتم به چیزایه عجیب غریب  فک می کردم مثلا اگه نیوتون نبود ما تو مدرسه چی میخوندیم؟ یا اگه کلا مدرسه نبود ما از چی باید این همه میترسیدیم؟ به قول دوسم اگه این همه که از معلمامون میترسم از خدا می ترسیدیم حتما مومن ترین بشره رویه زمین بودیم  یا اگه یه بار هم موشایه بیچاره گربه ها رو می خوردن چه اشکالی داشت؟

میدوونین سوالایه من شبیه چی میمونه؟ شبیه یه داستانی هس که میگه از یه نفر میپرسن اگه آب نباشه چه اتفاقی میفته؟ میگه اون وقت ما نمیتونیم شنا یاد بگیریم در نتیجه تو دریا غرق میشیم

گذشته از اینا یه چند تا سوال مهم تو ذهنم بود که درست وقتی می خوام بخوابم به ذهنم میاد که نمی ذاره بخوابم

اولی اینکه خدا برا چی ما ها رو خلق کرده؟ آیا واقعا برا اینه که کمی کاره خوب انجام بدیم بعد ما رو ببره بهشت؟ اخه این که درس نیس ؟ یا اصلا وقتی خدا به ما نیاز نداره برا چی ما ها رو خلق کرده؟

وقتی اون فرشته هایه مهربون داره چه نیازی به وجد ما هاس؟

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388| ساعت 11:22 PM| توسط نسیم|

img/daneshnameh_up/b/bd//Shekl_fazaei1.jpg
اعداد مثلثی
Triangle Numbers
اعداد مثلثی
1، 3، 6، 10، 15، 21 و ... بنظر شما این اعداد چه ویژگی مشترکی دارند؟ اگر دست به قلم نشویم و شکل نکشیم و آزمایش نکنیم، فهمیدن ارتباط میان آنها کمی دشوار است. به این شکل دقت کنید مشکل شما حل خواهد شد. به اعداد موجود در این سری، اعداد مثلثی می گوییم.

1 = 1
3= 1+2
6= 1+2+3
10= 1+2+3+4
15= 1+2+3+4+5
21= 1+2+3+4+5+6

سوال:

درجمعی 100 نفره تعدادی وکیل و مهندس حضور دارند،اگر از هر دو نفر حد اقل 1 نفر وکیل باشد
در آن جمع چند وکیل و مهندس داریم؟

پاسخ:

در این جمع 99 وکیل و 1 مهندس داریم.

جونه من جالب نیسن؟

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388| ساعت 9:1 PM| توسط نسیم|

1- غدیر را همیشه گرامی بداریم

2- به زیارت قبور ائمه و امامزادگان برویم

3- به دیدار سادات به نیابت از امیرالمومنین (ع) و حضرت زهرا (س) برویم

4- به زیارت اهل قبور رویم

5- لباس نیكو بپوشیم و معطر باشیم

6- به فرزندان عیدی دهیم و آنها را شاد گردانیم(قابل توجه بزرگترا! بقیه رو بیخیال خدا میگه این ششموی از همه واجب تر در ضمن ثوابشم بیشتره)

7- در حد توان درب خانه هایمان را چراغانی و با پرچم سبز آذین كنیم

8- با هركس قهر هستیم به احترام غدیر آشتی كنیم

9- سنت عقد اخوت را پاس بداریم

10- در عید غدیر برای همدیگر دعا كنیم

به ۶ زیاد فک کنین

عیدتون مبارک

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388| ساعت 6:48 PM| توسط نسیم|

به یارو میگن دگرگونی یعنی چه ؟
میگه : یعنی این گونی نه یک گونی دیگه!!

دانشجوی پسر + دانشجوی پسر = انتظار برای رسیدن دو دانشجوی دیگر جهت بازی حکم!
دانشجوی دختر + دانشجوی پسر = عشق
دانشجوی دختر + دانشجوی دختر = غیبت از یک دانشجوی پسر

یارو میره خواستگاری ، بعد که دختره رو میبینه ازش می پرسن: خوب چطوره؟ پسندیدی؟
میگه : اینجوری که نمیشه . یه محرمیتی چیزی بخونین ، درست و حسابی ببینمش. اونا رو محرم می کنن و یارو حسابی می بیندش. ازش می پرسن: خوب بالاخره پسندیدی؟
جواب میده : نه! دماغش خیلی بزرگه!

یه دختر مسیحی میره پیش کشیش میگه : من هر دفعه از جلوی آینه رد میشم ، به خودم میگم چقدر خوشگلم ، آیا من گناه می کنم؟
کشیشه می گه : نه دخترم شما گناه نمی کنی ، اشتباه می کنی!

یارو همش لباس مشکی می پوشیده دوستاش بهش میگن چرا همش مشکی می پوشی؟
میگه : آخه من ختم روزگارم!!!

اصفهانیه بعد از 25 سال دوستش رو تو خیابون میبینه میگه : آقا عباس خودتی؟ اون یکی میگه : آره ، شما؟ جواب میده من فلانی ام! آقا موسی میگه : بعد از 25 سال تو از کجا شناختی منو؟ یارو میگه : قیافت که خیلی عوض شده ولی از رو کت و شلوارت شناختمت!!!

تو اردبیل مانور می ذارن... دشمن فرضی پیروز میش

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388| ساعت 7:32 PM| توسط نسیم|

امروز خیلی خوشحالم امیدوارم که شما ها هم خوشحال باشین

بالاخره تونستم تو زبان فارسی یه ۲۰ بگیرم انقده خوشحالم

خیلی خوب هم نتونستم به سوالا جواب بدم ولی نمیدوونم چرا معلمه به هم ۲۰ داد دسش درد نکنه خدا از اینجور معلم ها نصیب شما ها هم بکنه

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388| ساعت 7:37 PM| توسط نسیم|

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388| ساعت 6:50 PM| توسط نسیم|

خب بچه هایه نصل اتم هستن

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388| ساعت 6:24 PM| توسط نسیم|

دختری کنجکاو میپرسید:


عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه


مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است


رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ


دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست


قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388| ساعت 6:11 PM| توسط نسیم|

از معلم دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت: حرام است
از معلم هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول محور نقطة قلب جوان میگردد
از معلم تاریخ پرسیدند عشق چیست؟گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان
استlove از معلم زبان پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:همپای
از معلم ادبیات پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:محبت الهیات است
از معلم علوم پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها عنصری است که بدون اکسیژن میسوزد
از معلم ریاضی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها عددی است که هرگز تنها نیست
از معلم فیزیک پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:تنها آدم ربایی است که قلب جوان را به سوی خود میکشد
از معلم انشا پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد
از معلم ورزش پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها توپی است که هرگز اوت نمی شود
از معلم زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها کلمه ای است که ماضی و مضارع ندارد
از معلم زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت:عشق تنها میکروبی است که از راه چشم وارد میشود
از معلم شیمی پرسیدند عشق چیست؟؟گفت عشق تنها اسیدی است که درون قلب اثر می گذارد
واقعا عشق  چیست....؟
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388| ساعت 6:9 PM| توسط نسیم|

چهار تا دوست که 30 سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون…اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد.دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای 3000 متری بهش هدیه داد.هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟
چهارمی گفت:
دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا” همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای 3000 متری هدیه گرفت!

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388| ساعت 11:32 PM| توسط نسیم|

2.      روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن

3.      وقتی از کسی آدرسی رو می پرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین

4.      وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستند مرتب کانال رو عوض کنین

5.      در یک جمع سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین

6.      به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین

7.      وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین

8.      موقع ناهارتوی یک جمع جزئیات تهوع وگلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنین

9.      اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین

10.  وقتی کسی لباس تازه می خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته

11.  صابون رو همیشه کف وان حموم جا بذارین

12.  هر جایی که می تونین ، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین!

13.  حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین

14.  با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش که اونطرف خیابونه رو بپرسین

15.  توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندقهای دهان بسته بذارین

16.  توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین

17.  جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل ها رو عوض کنین

18.  یکی از پایه های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنین

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388| ساعت 11:25 PM| توسط نسیم|

گله می کرد ز مجنون لیلی

که شده رابطه امان ایمیلی

حیف از آن رابطه ی انسانی

که چنین شد که خودت می دانی

عشق وقتی بشود دات کامی

حاصلش نیست به جز ناکامی

بهرت ایمیل زدم پیشترک

جای سابجکت نوشتم به درک

به درک گر دل من غمگین است

به درک گر غم من سنگین است

به درک رابطه گر خورده ترک

قطع آنهم به جهنم به درک

آن قدر دلخور از این ایمیلم

که به این رابطه هم بی میلم

مرگ لیلی ، نت و مت را ول کن

همه را جای ok کنسل کن

Off کن کامپیوتر را جانم

یار من باش و ببین من onام

اگرت حرفی و پیغامی هست

روی کاغذ بنویس با دست

نامه یک حالت دیگر دارد

خط تو لطف مکرر دارد

کرد رپلای به لیلی مجنون

که دلم هست از این سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد

هر چه گفتی من همان خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم آمد

هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی

دیگر از من نرسد ایمیلی

نامه ای پست نمودم از بهرت

به امیدی که سرآید قهرت

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388| ساعت 11:21 PM| توسط نسیم|

این نوشته ی یکی از دوستا مه دلش خیلی گرفته بود نشست هر چی تو دلش بود و نوشت منم از نوشتش خوشم اومد چون همه ی احساسش واقعی بود امیدوارم شما ها هم خوشتون بیاد

-زندگی رو تا حالا لمس کردی؟چه حسی بهت دس داده؟ عشق یا مرگ؟

میتونی خودت و واسه یه بیخیال بکشی؟

-نه؟

-چرا؟

-آخه زندگی و دوس دارم!

-دوس داری؟ اون وقت که میگفتم میتونیم با هم بریم بالا چرا هیچی نگفتی؟

-حال...

-یعنی دیگه منو د وس نداری؟

-چرا؟ دوس دارم اما...

-دلت پر ؟

-نه از چی؟

-از دنیا از من

-نمیدوونم

-دله من که پر! چرا همیشه من باید نقش آدم عاشق پیشه رو بازی کنم ها؟ چرا من باید زود غول حرفات و بخورم؟ یاد ت میگفتی: منو میبری ابرا! تو که میگفتی عاشقمی تا هر دم تو که میگفتی جون میگیری با خنده هام! تو که میگفتی...

ولی حالا چی بازم منمو میخوای؟

-نه

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388| ساعت 6:52 PM| توسط نسیم|

گفتمش دل میخری؟

پرسید:چند؟

گفتمش دل  مال تو تنها بخند!

خنده کرد و دل زدستانم ربوردتا به خود باز آمدم او رفته بود!

دل زدستانش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود!

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388| ساعت 6:31 PM| توسط نسیم|

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

سوختم خاکسترم آتش گرفت

چشم وا کردم سکوتم آب شد

چشم بستم یسترم آتش گرفت

در زدم کسی این قفس را وا نکرد

پر زذم بال و پرم آتش گرفت

از سرم خواب زمستانی پرید

آب در چشمم نرم آتش گرفت

حرفی از نام تو آمد بر زبان

دست هایم دفترم آتش گرفت!

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388| ساعت 6:16 PM| توسط نسیم|

گفت ۵ وارونه چه معنی دارد؟ خواهر کوچکم این را پرسید.

من به او خندیدم! کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم!

باز هم خندیدم! گفت:دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه ۵ وارونه به مینو داد!

آن قدر خندیدم که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم بعد ها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان میفهمی ۵ وارونه چه معنی دارد!

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388| ساعت 6:10 PM| توسط نسیم|

بزرگترين شهر جهان كجاست ؟
بر اساس گزارشي از ادارة جمعيت ، در حال حاصر توكيو بزرگترين شهر جهان مي باشد اين شهر حدود 28ميليون نفر جمعيت دارد . در اينجا فهرست 5 شهر بزرگ جهان ذكر شده است .
ـ توكيو ، ژاپن : 28 ميليون نفر
ميكزيكوسيتي ، مكزيك : 18 ميليون و صد هزار نفر
بمبئي ، هند : 18 ميليون نفر
سائوپولا ، برزيل : 17 ميليون و هفتصد هزار نفر
نيويورك ، آمريكا : 16 ميليون و ششصد هزار نفر
تا سال 2007 بيشتر جمعيت جهان در شهرها زندگي خواهند كرد . و اين در تاريخ بشر بي سابقه بوده
است

بدن انسان چند سلول دارد ؟
هر موجود زنده اي از والهاي آبي گرفته تا بارناكل از يك تك سلول كوچك پديد آمده اند
سلول ها بلوك هاي اسباب بازي لگو مي باشد . هر كدام از لگوها نقش خاصي دارد يا براي هدف ويژه اي است . بدن انسان 75 تريليون سلول دارد . سلول هاي بدن متفاوتند ، سلول هاي خوني ، استخواني ، پوست و بقيه كه دائماً در بدن تعدادي سلول از بين مي روند و تعدادي تكثير مي شوند بدن انسان با يك سال گذشته و يا حتي يك هفته قبل فرق دارد .
 چرا آب رنگ و مزه ندارد ؟
اين سؤال مهمي است و براي يافتن پاسخ آن به منابع بزرگ ديگري مراجعه كنيد . تعريف لغوي آب ، مايع شفاف ، بي رنگ ، بي بو و بدون مزه ، H2O كه براي زندگي بيشتر گياهان و حيوانات اساسي است ، مي باشد . در دايره المعارف ادامه داده كه حيات به آب بستگي دارد به خاطر فرآيند واقعي ، قدرت حلال بودن بسياري از مواد ديگر كه از تركيب آنها با آب موادي با كيفيت اساسي به وجود مي آيد . علت بي رنگي آب اين است كه نور راحت از آن عبور مي كند مثل يك پنجره ، ( علي رغم اينكه قسمت هاي وسيع آب كمي رنگ دارند چون از آب بيشتر عبور مي كند و عملكرد آن متفاوت است ) . آب مزه ندارد چون آب مولكول بسيار ساده اي است كه بخش اساسي زندگي را مي سازد . 
 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388| ساعت 1:39 PM| توسط نسیم|

در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟
فكركنید.
شما هم یك ایرانی هستید. حدس بزنید…
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند !!!!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388| ساعت 6:21 PM| توسط نسیم|

پدری به زور فرزند نوجوان خویش را نزد استاد آورد و گفت : من با خانواده ام تازه به شهر ابیورد آمده ایم فرزندم می پندارد همه چیز را می داند و نیاز به درس و مکتب ندارد .

استاد رو به فرزند او کرد و پرسید : آیا اینچنین است ؟

نوجوان گفت : آیا میزان فهم ما از جهان بیشتر از آن چیزی ست که می اندیشیم ؟

استاد گفت : خیر

نوجوان پرسید آیا فهم ما بالاتر از دیده ، تصور و خیال ماست ؟

استاد پاسخ داد : خیر ، بیشتر نیست

نوجوان گفت : حد خیال ، تصور و دیده ما آیا بیشتر از خرد و رشد عقلی و سنی ماست ؟

استاد پاسخ داد خیر نیست

نوجوان گفت : پس خرد که ماحصل دانش و تجربه هست و سن که در گذر ایام بدست می آید شاه بیت وجودی هر انسان است .

استاد گفت آری چنین است .

نوجوان گفت دانش در کف دست استاد است و تجربه در دم خوری با پیران با تجربه و همچنین کار و سفر .

استاد گفت آری اینچنین است .

نوجوان گفت : من به نیکی می دانم سخن شما چیست چون کتاب های مکتب خانه ها را خوانده ام و به یاد سپرده ام امروز بر آنم که به سفر باشم و با پیران گفتگو کنم .

استاد گفت : خرد همچون دریاست . هر یک از ما با این دریا وجودمان را سیراب می کنیم و درختان و گلهای وجودمان را شکوفا می سازیم . در کتاب ، دریایی از خرد نهفته است اگر می گویی همه را نیک می دانی . خواهم گفت این دریا همچون سیل هستی وجودت را پوشانیده و کمالی در تو نیست . جز غرقه شدن در خردی که نه عرض آن را می دانی و نه طول آنرا . تنها زمانی خرد باعث کمال تو می گردد که تو وجود داشته باشی  . دیده شوی و سبزی کمال را که در وجودت نقش بسته به همگان نشان دهی ، آنکه راه تو را می رود در نهایت در جوانی پیر شده و با همان کمالی که هیچ گاه درست درکش نکرده منزوی می گردد. چون همگان را خالی از آن خردی می بیند که در وجود بی وجود خویش می بیند .

نوجوان پرسید مگر نباید به دریای خرد فرود آمد .

استاد گفت باید خرد را مانند باران بر وجود خویش باراند و وجود خویش را سبز کرد که این کمال و دلپذیری است .

پانزده سال بعد استاد مرد ژولیده ایی را در کنار مکتب خانه خویش دید که به شاگردان مشتاق دانش می نگرد و حرفهای آنها را گوش می دهد . آن مرد ژولیده پیش آمد و گفت من هم نوجوان غرقه در دریایم که به مکتب شما نیامدم و امروز می بینم همه چیز برایم بی مفهوم است . و امروز می فهمم مسیرم درست نبوده و افسوس که جوانی و بهار زندگی خویش را در این راه باختم . استاد گفت به گرمابه رو و موی و ریش کوتاه کن پیشم بیا تا به تو بگویم چه باید کرد .

مرد نیز چنین کرد و استاد یکی از همان کتابهایی را که مرد زمانی گفته بود آن را بخوبی می داند داد و گفت یک بار دیگر بخوان و دوباره پیشم بیا مرد فردای آن روز پیش آمد و گفت خواندم .استاد گفت حالا هر روز تنها یک صفحه از این  کتاب را برای شاگردان بخوان و آموزش بده . و اینبار با این کار زمین وجود خویش را از زیر این دریای مهیب خارج ساز .

متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : خرد در دانسته های ما دیده نمی شود ، خرد تنها در کردار ما هویدا می گردد .

سه سال گذشت . آن مرد ، استاد بی مانندی شده بود که از سراسر گیتی شاگردانی به پای درس و مکتبش می شتافتند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388| ساعت 6:18 PM| توسط نسیم|

شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب

شهر هرت جايي است که همه بَدَند مگر اينکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن

شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري

شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما …

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و … است

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرت را نه

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه:نمي دونم

هر چي بابام بگه

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن

و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي

شهر هرت جایی است که برای یه بوق زدن ممکنه به زیارت عزراییل نایل بشی

شهر هرت جایی است که اگه به کسی خوبی کردی نباید انتظار جبران داشته باشی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388| ساعت 6:16 PM| توسط نسیم|

3bodi.jpg

3bodi1.jpg

3bodi2.jpg

جالب بودن مگه نه؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388| ساعت 5:45 PM| توسط نسیم|

امروز داشتم برا تحقیقم تو اینترنت سرچ میکردم بهو اینا رو دیدم برا من که خیلی جالب اومد گفتم شاید شما هم دوس داشته باشین که بدوونین!

چشم‌هاي ما از بدو تولد همين اندازه بوده‌اند، اما رشد دماغ و گوش ما هيچ‌وقت متوقف نمي‌شوند.(اگه شانس داشتیم چشامون بزرگ میشد)

شتر در 3 دقيقه 95 ليتر آب مي‌خورد.(بعذ نگین که شتر چرا آب نمیخوره! حالا ما شانس اوردیم که شتر تا یه هفته هم آب نمیخوره حالا فرض کنین با همین سرعتش هر ۳ دقیقه یه بار آب بخوره)
يک ليتر سرکه در زمستان سنگين‌تر از تابستان است.(چرا؟)

با هوش‌ترین زن دنیا 5 فوق‌لیسانس دارد و ضریب هوشی او 200 است و دنبال كار است.(مطمئنن تو ایران دنباله کار میگرده)

ایرانیان در انگلیس ثروتمندترین قشر جامعه هستند حتی ثروتمندتر از ملكه الیزابت.(جلل خالق)

اولین فردی كه در اروپا اقامت گرفت یك زن ایرانی بود و بعد مسأله اقامت خارجی‌ها مطرح شد.(خب دیکه ...)

رئیس كامپیوتر ناسا یك ایرانی است .(از ایرانیا هیچی بعید نیس)

جوانان هندی شادترین و جوانان ژاپنی افسرده‌ترین‌های جهانند.(خدا میدونه جوانایه ایران خوشحلن یا نه)

ماموت‌ها كه 10 هزار سال پیش منقرض شدند تا 6 سالگی شیر مادرشان را می‌خوردند.

گران‌ترین كفش دنیا 1 میلیارد و 700 میلیون تومان است.                                                                                                                                                                                     (هر وقت پول دار شدم برا هر کوودمتون ۲ ۳ تا میخرم)

پیامبر اسلام (ص) فرموده اند گوشت گاو مرض است. روغن آن دارو و شیر آن شفا است.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388| ساعت 5:38 PM| توسط نسیم|

 منظوره من از چه روزایی که

 میکشیم اینه که چه روز هایی که میکشیم  این سختی هایی که ما تو مدرسه میکشیم مثلا با اجبار میشینیم حرفایه چرت و پرت معلم ها رو گوش میدیم ریختشونو تحمل میکنیمو...

نگین ها این دختره زده سرش داره مزخرف میگه ! نه باور کنین همه یه اینا رو از ته دلم گفتم چرا این معلما فقط یه ذره هم شده ما ها رو درک نمیکنن انگاری خودشون از اول معلم بودن هیچ وقت دانش آموز نبودن همچین میان سرمون داد میکشن که انگار...

تا یه سوال هم اشتباه مینویسیم میگن شما برا چی بیخودی درس میخونین بشینین خونه ظرف بشویین

خب حالا دیدن چه قد در حق ما ظلم میشه ! حالا فهمیدین چه روز هایی که میکشیم یعنی چی؟

معلما عینه هو GHOZMITچسبیدن به همون! حالا مدرسه بس نیس میبینیمشون تو بیرون هم باید تحملشون کنیم.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388| ساعت 1:28 PM| توسط نسیم|

شاید آنروز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد... خبری از دل پر درد گل یاس نداشت... باید این طور نوشت: هر گلی هم که باشی چه شقایق! جه گل پیچک و یاس! زندگی اجباریست! زندگی در گرو خاطر هاست! خاطر در گرو فاصله هاست! فاصله تلخ ترین خاطره هاست!
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388| ساعت 5:50 PM| توسط نسیم|

امروز بهترین دوستم پریسا رو دیدم خیلی دختره خوبیه من که خیلی دوسش دارم ولی نمیدونم چرا دیدمش همه یه حرفام یادم رفت پریسا میخواستم بهت بگم که i love u

به احتمال زیاد منم ساله بعد مدرسمو عوض کنم بیام مدرسه یه شما اونوقت با هم میشم دوباره همکلاس

راستی پریسا جوون من یه داستان نوشتم خیلی خوبه میدوونم حالا حتما میخندی و میگی این دختر چقذ اعتماد به نفس بالایی داره ولی باور کن همه میگن خوبه  حتی آبجیه من که اصلا داستانایه عشقولانه نمیخوند  دیروز برگشته بهم میگه که داستانت خیلی خوبه

اگه پریسا وقت کردم تایپ میکنم میزارم تو هم بخونی مطمئنم که خوشت میاد

پریسا جوون کاری باری چیزی نداری فعلا بای

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388| ساعت 5:11 PM| توسط نسیم|

do u know what feel i have now? i want to kill myself.. maybe not if i can kill someone else why i kill myself. don`t worry i`m just kidding as u see today i`m in sad mood as evry day.

i don`t know what sall i do i`m in a way that has lot`s of path sometimes i think i really need onebody who can underestand me. but where is he /she

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388| ساعت 5:59 PM| توسط نسیم|

امروز حوصلم بد جوری سر رفته اصلا امروز شانس با من یار نبود یعنی من هیچ یادم نمیاد کی شانس با من بود!

همیشه به آبجیم میگفتم که من اصلا شانس رو باور ندارم ولی تازه میفهمم زندگی خوب یا بد داشتن همش به شانس آدما بستگی داره!

و تویه دنیا آدمایه بد شانسی مثل من زیاد پیدا میشه مثلا همین امروز امتحان داشتیم دیروز یه بار کتابو در اومدم امروز هم از ساعت ۵ صبح پاشدم درس خوندم کتابو کامل بلد بودم ولی ۲ تا سوال و بدونه جواب گذاشتم خب حالا اگه من شانس داشتم که معلم یه سوالایی میداد که من بلد بودم 

خلاصه دلم از همه چی گرفته دلم میخواد بشینم زار زار گریه کنم اخه اینم زندگیه که ما داریم

میریم مدرسه معلما همه یه عقده هاشونو سره ما خالی میکنن من نمیدوونم چرا حالا وقتی با شوهزشون دعوا میکنن بعد میان عوضشو از ما در میان آخرسر هم میگن ما خوبیه شما ها رو میخوایم برا همین فردا امتحان داریم هیچ به این فک نمیکنن که بابا بچه ها درسو یاد گرفتن یا نه

من که تو این یه ماه فقط نقاشیم خوب شده اونم حتما میدونین چون هیچی تو کلاس واسم جذاب نیس برا همین کناره کتابام پره نقاشیه گربه جوجه و...

میدوونین دیگه هیچی مثله پارسال نیس تا یه نمره یه کم میگیری نه تنها معلم بلکه دوستات هم بهت چپ چپ نگاه میکنن انگار که کاره بدی کردی من فقط از این میترسم که بچه ها فک کنن من دانش آموزه تنبلیم ولی شما ها که باور نمیکنین

از وقتی که وارد دبیرستان شدم همه چیز یه هو خود به خود عوض شد انگار نه انگار که من همون نسیمی هسم که عاشق درس بودم

بچه ها نظرتون در مورده اینا چیه:

۱-شانس

۲-معلما

۳-مدرسه

۴-درسا

۵-روزایی که حوصلتون سر میره

۶-امتحان

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388| ساعت 9:8 PM| توسط نسیم|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت